- نه مادرجون بازم فراموش کرده . باید کلیداشو به سوئیچ ماشینش حلقه کنم . این روزا سرش گرم کارشه . خدارو شکر توی این چندسال گلیم خودشو خوب از آب بیرون کشیده .
- درود به همه اهل خونه ، بزرگ و کوچیک پیر و جوون . جمعتون هم که جمعه . . . به به چه بوی غذایی میاد . انگار می دونستین که من امشب خیلی گشنمه . اینقد که می تونم این کوچولوهای شیطونو بخورم ( بچه ها با خنده و جیغ از دست دایی شون فرار می کردن (
- داداش با این سر وضع خیس کجا میری ؟ لاقل لباساتو دربیار . نگاش کن انگار موش آب کشیده شده .
- راسی یه چیزی رو یادم رفت ، توی حیاط جا گذاشتم . البته می خواسم غافلگیرفتون کنم . با خودم گفتم توی این هوای سرد و بارونی چی می چسبه ؟ حدس بزن مامان !
- من که می دونم شلغم خریدی . پس بیارشون تا واسه بعد از شام آمادشون کنم . بچه ها بیاین شام حاضره . شما کوچولوا . . . دستاتونو شستین . . . ؟ به علی (پسرم) هم بگید اون تلفنو قطع کنه ، بیاد کمک خانومش سفره رو بندازه .
شام ، با شنیدن آخرین صدای جرینگ و جرینگ قاشق و چنگال ها به پایان رسید . همه مشغول جمع کردن سفره بودن که ناگهان برق قطع شد و چراغها خاموش . همه جا آروم شد . تنها صدای رعد و برق آرامشو بهم می زد . هر کی با عجله به سراغ گوشی موبایل خودش میرفت تا بتونه حداقل محیط اطرافشو روشن کنه . علی آروم آروم به سراغ کمدها رفته و مشغول گشتن میشه . . .
- مامان . . . اینجا هنوز شمع پیدا میشه ؟
- آره توی کشوی پایینی گذاشتم . . . تو این خونه قدیمی ، چه تابستون باشه چه زمستون مجبوریم همیشه چند تا از این شمع ها دم دست داشته باشیم .
بابا بزرگ از جاش بلند شده و یکی از شمع ها رو از دست علی میگره ؛ با شعله ی گاز ، که کتری آب جوش روی اون در حال قُـل قُـل زدنه ، روشن می کنه و به سمت پذیرایی میره .
- کوچولوای من می دونید امروز چه روزیه ؟
- بابا بزرگ الان که شبه !
- وسط حرف آغاجون نپر بچه ( مادربزرگ در حالی که لبشو گاز گرفته)
- سی سال پیش ؛ مثه امروز ، خدای مهربون دایی رضاتون رو به ما هدیه داد . یه پسر بانمک . کوچولو و تو دل برو . مثه همه بچه ها . . . دستاشو مشت کرده بود . . . چشماش هنوز بسته بود . . . لباش قرمز و یه خنده خوشگل رو لباش بود . . . نگا به الانش نکنید اینقد گنده شده . ( صدای خنده بچه ها (
- مرد . . . بگو ماشاله . . .
- ماشاله . . . چشام کف پای همتون . . . من برم یه چایی واس خودم بریزم و بیام . (یکی از دخترا دنبالش تا آشپزخونه میره)
رضا یکی از شمعدونا رو برداشته و میگه : کی میخواد براش داستان تعریف کنم ؟
- نوه های گلم جمع شید دایی رضا می خواد براتون داستان تعریف کنه .
- یکی بود یکی نبود . . . البته این یه داستان نیس ، یه خاطرس . . . وقتی که بچه بودم قد شماها ، عاشق جشن تولد و هدیه گرفتن بودم . من همیشه چند هفته پیش از زادروزم ، همش توی خونه می چرخیدم و می گفتم که فلان روز ، تولد منه . یادم میاد یه سال که شیفت مدرسمون نوبت بعدازظهر بود ؛ منو دایی علی تون از دبستان برمی گشتیم ؛ متوجه شدم شهره خانوم ، زن همسایه در خونمون ایستاده و داره با مادربزرگتون حرف میزنه . با خودم گفتم نکنه بخاطر شیطنت و سرصدای دیشب ما اومده و داره شکایت مارو پیش مامانمون می کنه . خلاصه با ترس و لرز جلو رفته و آروم سلام کردیم . خواسیم بریم داخل خونه که مامانم منو صدا زد .
- رضا جون کیف تو بذار همینجا پیش من . با خاله شهره برو بازار . دست خاله شهره رو ول نکنی .
جونم براتون بگه . . . اون یه ساعتی که من واسه خرید رفتم ؛ طولانی ترین ساعت عمرم بود . تازه هرچی خرید سنگین بود ، دست من بدبخت می سپرد . وقتی به در خونه رسیدم مثه همیشه واسه اینکه دستم به زنگ برسه پا بلندی کردم . با بی حوصلگی منتظر موندم تا یکی بیاد درو باز کنه . . . از خستگی زادروزمو فراموش کرده بودم . بعد از چند دقیقه که واسه من یه ساعت طول کشید ، آبجی کوچیکم اومد و در خونه رو باز کرد . مامان از تو پنجره اشاره می کرد : قبل از اومدن دستاتو بشور . هوا دیگه تاریک شده بود ولی چراغای خونه خاموش بودن ولی سو سوی شمع به چشم میخورد . با خودم گفتم بازم برق قطع شده . به محض اینکه وارد پذیرایی شدم ؛ چراغها روشن شدن .
چراغها روشن شد . . .
رضا که زبونش بند اومده بود بالا سرشو نگاه کرد و دید که خانوادش با یه کیک بزرگ ایستادن و دارن به اون لبخند می زنن .
- دایی رضا ، بعدش چی شد ؟
- بعدش هیچی دیگه ؛ ببینم کدومتون می تونه اول این شمعِ توی شعمدونو خاموش کنه . . .
بچه ها با خنده شمعو فوت کردن . بارون قطع شده بود و دیگه صدای رعد و برق به گوش نمی رسید . رضا به 29 شمع کوچیکی که روی کیک بود فوت کرد و بعد از اون مشغول بریدن کیک شد . . .
- از همتون سپاسگزارم واقعاً که منو شگفت زده کردین . . . امیدوارم همگی به خواسته دلتون برسید .

گاه مي انديشم ، گاه سخن مي گويم و گاه هم سكوت مي كنم. از انديشيدن تا سخن گفتن حرفي نيست. از سخن گفتن تا سكوت كردن حرف بسيار است. در اين باور آنكه سخن را با گوش دل شنيد سخن سخني نغز و دلنشين می شود. اينبار نيز خواستم انديشه كنم ، سخن بگويم. خواستم سكوت كنم تا سكوت سخن را براي دل خود به تصوير بكشم. اي عزيز سفر كرده ، گر به آشيانه ام سفر كردي ، سكوتم را پاسخ ده...
تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک ابتدا ما را با عنوان
شعر و ادب و عرفان و آدرس http://www.sheroadab-zt.loxblog.com لینک نمایید
سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.
خبرنامه وب سایت:
آمار
وب سایت:
بازدید دیروز : 11
بازدید هفته : 900
بازدید ماه : 886
بازدید کل : 100216
تعداد مطالب : 1102
تعداد نظرات : 48
تعداد آنلاین : 1